تبليغاتX
من کيستم ؟ من شبيه خودم هستم ، شبيه همه حرفهام . . . شبيه همه باورهام و شبيه تر به يلدايي ترين سکوتهام ،گاهي مشتاقِ با شما بودن و گاهي دلتنگِ تنهايي ، و هميشه گم مي شم در فاصله مبهم اين دو احساس ، سراغ خودم را گاهي بي نشانه ميگيرم ، راستي ، چند وقتيه به خودم سر نزده ام

شکوفه ی باغ انار

شکوفه ی باغ انار

تو یعنی چتری از احساس برای قلب بارانی

 

  • شهر خالی، جادّه خالی، کوچه خالی، خانه خالی
    جام خالی، سفره خالی، ساغر و پیمانه خالی
    کوچ کرده دسته دسته، آشنایان، عندلیبان
    باغ خالی، باغچه خالی، شاخه خالی، لانه خالی
    وای از دنیا که یار از یار می‌ترسد
    غنچه‌های تشنه از گلزار می‌ترسد
    عاشق از آوازه‌ی دیدار می‌ترسد
    پنجه‌ی خنیاگران از تار می‌ترسد
    شه‌سوار از جاده‌ی هموار می‌ترسد
    این طبیب از دیدن بیمار می‌ترسد

    ساز ها بشکست و درد شاعران از حد گذشت
    سالهای انتظاری بر من و تو بد گذشت
    آشنا نا آشنا شد، تا بلی گفتم بلا شد

    گریه کردم، ناله کردم، حلقه بر هر در زدم
    سنگ سنگ کلبه‌ی ویرانه را بر سر زدم
    آب از آبی نجنبید، خفته در خوابی نجنبید

    چشمه‌ها خشکید و دریا خستگی را دم گرفت
    آسمان افسانه‌ی ما را به دست کم گرفت
    جام ها جوشی ندارد، عشق آغوشی ندارد
    بر من و بر ناله‌هایم هیچ‌کس گوشی ندارد

    بازآ تا کاروان رفته باز آید
    بازآ تا دلبران ناز ناز آید
    بازآ تا مطرب و آهنگ و ساز آید
    کاکل افشان آن نگار دلنواز آید
    بازآ تا بر در حافظ سر اندازیم
    گل بیفشانیم و می در ساغر اندازیم

تصویر و صدای این ترانه حزن انگیز تاجیکی را که توسط یکی از خوانندگان بسیار جوان این کشور اجرا شده در آدرس زیر می توانید ببینید و بشنوید . این روزها حال و روز من هم مثل این ترانه است

http://www.youtube.com/watch?v=bI4T-jpb25g&feature=player_embedded

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 15:54  توسط م . م . ش  | 

 

  • ترجيح می دهم با کفش هايم در خيابان راه بروم و به خدا فکر کنم تا اينکه در مسجد بنشينم و به کفش هايم فکر کنم .

    دکتر علی شريعتی

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 9:9  توسط م . م . ش  | 

 

  • مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد ... به محض حرکت قطار ، پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد: "پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند" مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب شده بودند. ناگهان پسر دوباره فریاد زد: " پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند." زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد:" پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید . زوج جوان دیگر طاقت نیاوردند و از مرد مسن پرسیدند: "‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟!" مرد مسن گفت: " ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند!"

    سوال اینجاست که : "آیا بدون دانستن تمام حقایق نتیجه گیری کردن عادلانه است؟."

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 6:38  توسط م . م . ش  | 

 

  •  زادروز پر مهرت را تبريک می گويم تا نيک بدانی که من گرچه به نديدن هايت عادت کرده ام ، اما هرگز به اين عادت دل نبسته ام . ....شايد وقتی ديگر ... 

                

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 14:1  توسط م . م . ش  | 

 

  • گاهي به پشت سر نگاه کن

    خوب كه نگاه كني

    مي بيني چه كسي پل عبورت شده ،

    چه كسي جاده را برايت هموار كرده ،

    كدامين دست دستت را گرفته تا پايت نلغزد ،

    و كدامين نگاه مهربان بدرقه راهت بوده است .

    اگر خوب نگاه كني خواهي ديد

    شمع كدامين وجود عزيز روشني بخش راهت بوده . پشت سرت را نگاه كن .

    اينك كه به سر چشمه مقصود رسيده اي ،

    اگر نگاه نكني و نبيني آنچه را بايد ديد ،

    بدان كه هنوز اول راهي

    و گرنه بايد ببيني كه او نيز با تو و شايد قبل از تو

    به مقصد رسيده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 14:48  توسط م . م . ش  | 

 

  •  روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود:

                « من کور هستم لطفا کمک کنید.»

    روزنامه نگارخلاقی از کنار او می گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم هایش  او را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟

    روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:

    امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم !!!!!

    وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید. خواهید دید بهترین ها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است ....

لبخند بزنید

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 8:49  توسط م . م . ش  | 

 

  • پیرمردی 92 ساله که سر و وضع مرتبی داشت در حال انتقال به خانه سالمندان بود.همسر 70 ساله‌اش به تازگی درگذشته بود و او مجبور بود خانه‌اش را ترک کند. پس از چند ساعت انتظار در سرسرای خانه سالمندان، به او گفته شد که اتاقش حاضر است. پیرمرد لبخندی بر لب آورد. همین طور که عصا زنان به طرف آسانسور می‌رفت، به او توضیح دادم که اتاقش خیلی کوچک است و به جای پرده، روی پنجره‌هایش کاغذ چسبانده شده است. پیرمرد درست مثل بچه‌ای که اسباب‌بازی تازه‌ای به او داده باشند با شوق و اشتیاق فراوان گفت: «خیلی دوستش دارم.» به او گفتم: ولی شما هنوز اتاقتان را ندیده‌اید! چند لحظه صبر کنید الآن می‌رسیم. او گفت: به دیدن و ندیدن ربطی ندارد. شادی چیزی است که من از پیش انتخاب کرده‌ام. این که من اتاق را دوست داشته باشم یانداشته باشم به مبلمان و دکور و ... بستگی ندارد بلکه به این بستگی دارد که تصمیم بگیرم چگونه به آن نگاه کنم. من پیش خودم تصمیم گرفته‌ام که اتاق را دوست داشته باشم. این تصمیمی است که هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شوم می‌گیرم. من دو کار می‌توانم بکنم. یکی این که تمام روز را در رختخواب بمانم و مشکلات قسمت‌های مختلف بدنم که دیگر خوب کار نمی‌کنند را بشمارم، یا آن که از جا برخیزم و به خاطر آن قسمت‌هایی که هنوز درست کار می‌کنند شکرگزار باشم. هر روز، هدیه‌ای است که به من داده می‌شود و من تا وقتی که بتوانم چشمانم را باز کنم، بر روی روز جدید و تمام خاطرات خوشی که در طول زندگی داشته‌ام تمرکز خواهم کرد. سن زیاد مثل یک حساب بانکی است. آنچه را که در طول زندگی ذخیره کرده باشید می‌توانید بعداً برداشت کنید. بدین خاطر، راهنمایی من به تو این است که هر چه می‌توانی شادی‌های زندگی را در حساب بانکی حافظه‌ات ذخیره کنی. از مشارکت تو در پر کردن حسابم با خاطره‌های شاد و شیرین تشکر می‌کنم. هیچ می‌دانی که من هنوز هم در حال ذخیره کردن در این حساب هستم؟ ... راهنمایی‌های ساده زیر را برای شاد بودن به خاطر بسپاریم :

    1. قلبمان را از نفرت و کینه خالی کنیم.

    2. ذهنمان را از نگرانی‌ها آزاد کنیم.

    3. ساده زندگی کنیم.

    4 . بیشتر بخشنده باشیم.

    5. کمتر انتظار داشته باشیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 10:19  توسط م . م . ش  | 

 

ما امروزه

خانه های بزرگتر اما خانواده های کوچکتر داریم؛

راحتی بیشتر اما زمان کمتر ؛   

مدارک تحصیلی بالاتر اما درک عمومی پایین تر ؛

آگاهی بیشتر اما قدرت تشخیص کمتر داریم؛

متخصصان بیشتر اما مشکلات نیز بیشتر؛

داروهای بیشتر اما سلامتی کمتر  ؛

بدون ملاحظه ایام را میگذرانیم، خیلی کم میخندیم،

خیلی تند رانندگی میکنیم، خیلی زود عصبانی میشویم،

تا دیروقت بیدار میمانیم، خیلی خسته از خواب برمیخیزیم،

خیلی کم مطالعه میکنیم،

اغلب اوقات تلویزیون نگاه میکنیم

و خیلی بندرت دعا میکنیم.

چندین برابر مایملک داریم اما ارزشهایمان کمتر شده است.

خیلی زیاد صحبت میکنیم،

به اندازه کافی دوست نمیداریم

و خیلی زیاد دروغ میگوییم.

زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما نه زندگی کردن را؛

تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ایم و نه زندگی را به سالهای عمرمان

ما ساختمانهای بلندتر داریم اما طبع کوتاه تر،

بزرگراه های پهن تر اما دیدگاه های باریکتر

بیشتر خرج میکنیم اما کمتر داریم،

بیشتر میخریم اما کمتر لذت میبریم.

ما تا ماه رفته و برگشته ایم

اما قادر نیستیم برای ملاقات همسایه جدیدمان از یک سوی خیابان به آن سو برویم.

فضا ی بیرون را فتح کرده ایم اما نه فضا درون را،

ما اتم را شکافته ایم اما نه تعصب خود را

بیشتر مینویسیم اما کمتر یاد میگیریم،

بیشتر برنامه میریزیم اما کمتر به انجام میرسانیم.

عجله کردن را آموخته ایم و نه صبر کردن،

درآمدهای بالاتری داریم اما اصول اخلاقی پایین تر

کامپیوترهای بیشتری میسازیم تا اطلاعات بیشتری نگهداری کنیم،

تا رونوشت های بیشتری تولید کنیم،

اما ارتباطات کمتری داریم.

ما کمیت بیشتر اما کیفیت کمتری داریم.

اکنون زمان غذاهای آماده اما دیر هضم است،

مردان بلند قامت اما شخصیت های پست،

سودهای کلان اما روابط سطحی

فرصت بیشتر اما تفریح کمتر،

تنوع غذای بیشتر اما تغذیه ناسالم تر؛

درآمد بیشتر اما طلاق بیشتر؛

منازل رویایی اما خانواده های از هم پاشیده

بدین دلیل است که پیشنهاد میکنم از امروز شما هیچ چیز را برای موقعیتهای خاص نگذارید، زیرا هر روز زندگی یک موقعیت خاص است. در جستجو دانش باشید، بیشتر بخوانید، در ایوان بنشینید و منظره را تحسین کنید بدون آنکه توجهی به نیازهایتان داشته باشید.زمان بیشتری را با خانواده و دوستانتان بگذرانید، غذای مورد علاقه تان را بخورید و جاهایی را که دوست دارید ببینید.زندگی فقط حفظ بقاء نیست، بلکه زنجیره ای ازلحظه های لذتبخش است از جام کریستال خود استفاده کنید، بهترین عطرتان را برای روز مبادا نگه ندارید و هر لحظه که دوست دارید از آن استفاده کنید.عباراتی مانند ”یکی از این روزها“ و ”روزی“ را از فرهنگ لغت خود خارج کنید. بیایید نامه ای را که قصد داشتیم ”یکی از این روزها“ بنویسیم همین امروز بنویسیم.بیایید به خانواده و دوستانمان بگوییم که چقدر آنها را دوست داریم. هیچ چیزی را که میتواند به خنده و شادی شما بیفزاید به تاُخیر نیندازید.هر روز، هر ساعت و هر دقیقه خاص است و شما نمیدانید که شاید آن میتواند آخرین لحظه باشد.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 16:12  توسط م . م . ش  | 

 

  • پروردگارم ،مهربان من

    از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!

    در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است

    و هر زمزمه ای بانگ عزایی

    و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ...

    در هراس دم می زنم

    در بی قراری زندگی می کنم

    و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است

    من در این بهشت ،

    همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.

    "تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی"

    "کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم"

    دردم ، درد "بی کسی" بود

     

    « دکتر علی شریعتی»

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:24  توسط م . م . ش  | 

 

قرار بود نامه ام رنگ درد نگیرد که گرفت

قرار بود نامه ام رنگ گلایه نگیرد که گرفت

کسی نیست بگوید به جای نوشتن نامه ،

عاشق باش

عشق بورز

عزیز دلم

منتظر آن دمم که نگاهم کنی

و

ثانیه ها به احترام نگاهت بایستند لااقل

اذهان دل تحلیل شود

و مردمان بخندند

و کودکان معصوم خلق ، لباس عافیت بپوشند

بگذار بنویسم

به یک بار نوشتنش که می ارزد.

من هیچ وقت به وعده هایم وفا دار نبوده ام ، می دانم

یا یاریم کن که برای تو باشم

یا برای همیشه نامم را از دفتر مدعیان عشقت خط بزن.


همين ،

ببخش

دوباره تند رفتم

دوباره تند رفتم

تند رفتم

عزیز دلم :

دوباره از نو می نویسم

از نو می نویسم :

 

سلام

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 9:53  توسط م . م . ش  | 

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست

www.shereno.com